حیدر قربانی

یکشنبه ی لعنتی

  • 1399-03-25

حیدر قربانی

‍ ✍یکشنبه ی لعنتی

ساعت هشت صبح بود
از حیدر(همسرم) قول گرفته بودم که امروز من رو در ورزش کردن همراهی کنه
چون میدونستم برای مدت طولانی برای   انجام دادن کار و پروژه ایی که دستش بود و بعلت طولانی بودن مسیر نمیتونست خونه بمونه
زنگ بیداری رو خاموش کردم ‘ تنبلی کردم باز خواستم بخوابم
.یهو زنگ در ورودی آپارتمان به صدا در اومد
کی میتونه باشه؟!!
با خودم گفتم ولش کن
یهو چشمام رفت رو ساعت دیواری
اصلا سابقه نداشت این ساعت کسی بدون هماهنگی بیاد جلو در آپارتمان
چشامو بستم ‌و منتظر بودم همسرم بیدارم کنه و مثل همیشه بگه گلی با تو کار دارن حتما ،اما ..
همسرم به قدری به خودش مطمئن بود و میدونست هیچ کاری  ،هیچ خلافی مرتکب نشده و منتظر همچین اتفاقی نبود که بدون اینکه به چشمی در نگاه کنه درو باز کرد ،حس کردم زلزله اومد همراه با صدای هول دادن در از جام پریدم چشام به همسرم(#حیدرقربانی )افتاد ترسیدم تپش قلبم بالا رفت نمیدونستم چکار کنم به چی و به کی فکر کنم
یه لحظه گفتم الان که بلایی سرمون بیاد دیگه به هیچی فکر نکردم
بعد چند ثانیه دیدم حیدر با دستبند روی مبل نشسته ، به گریه افتادم
پرسیدم : شماها کی هستین؟
چرا اینجوری میایی توی خونه ی مردم؟
قلبم داره میایسته ، چرا همسرم و دستبند زدید مگه چکار کرده ؟
گفتند : بعدا مشخص میشه چکار کرده ..
فشارم پایین بود دستام یخ کرده بود همه ی نگرانیم این بود که دخترم بیدار بشه و باباش را توی اون وضع  ببینه 😥
شروع کردند به گشتن خونه
همسرم را بردند توی اتاق و من داخل پذیرایی
گفتند داریم تفتیش میکنیم ،باید خودتون حضور داشته باشید
دست و پاهام یخ کرده بود
سردم بود نمیتونستم ذهنم را متمرکز کنم
همسرم جلوی در اتاق داشت من را میدید
گفت گلی جان ناراحت نشو چیزی نیست
یکیشون گفت برات آب بیارم یکی دیگشون گفت آب قند
همسرم گفت خودم میارم با دستبندش بردنش توی آشپزخونه (انگار قاتل فراری یا دزد یا اختلاس کرده گرفته بودند )که میترسیدند توی خونه دستبند شو باز کنن
دیدم وسائلهای شخصی همسرم (لپتاپ و گوشی ….)و گوشی من روی مبله
پا شدم رفتم توی اتاق
حیدر را بوسیدم دستاشو گرفتم
گفت عزیزم نگران نباش ..
اومدم دوباره بیرون نشستم پرسیدم اصلا شماها کی هستین ؟
یکیشون گفت ما حکم ورود و دستگیری همسرتو داریم
گفتم ببینم برگه رو
بهم نشون داد اما نمیتونستم بخونم که همسرم تکمیل کرد گفت درسته من خوندمش
بازم بلند شدم و یه دست لباس دادم حیدر پوشید
دستبندش را باز کردن و بهش اجازه دادن یه لقمه نون بخوره و بعدش رفتن بیرون و همسرم را بردند و در را بستند

با خودم گفتم نکنه دخترم بیدار شده دخترم لحظه های آخر اومد بیرون از اتاق و گفت مامان اینا کی بودن؟
چرا اینجوری صحبت میکردن؟
چرا میگفتی دستبند را باز کنید؟
شوکه شده بود
بغلم کرد و با هم گریه کردیم ……

برگرفته از صفحه اینستاگرام همسر حیدر قربانی

#پیگیری_مطالبات_کارگران_جرم_نیست
#حیدر_قربانی_بی_قیدوشرط_باید_آزاد_گردد.

قبلی «
بعدی »

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلیه حقوق برای اتحادیه آزاد کارگران ایران محفوظ است.استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است.

زبانهای دیگر-Other languages